گفتارهایی اندر باب عشق [2]
38 بازدید
تاریخ ارائه : 2/26/2014 8:28:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

در رساله ميهماني، (دورة آثار افلاطون، جلد اول، ترجمة محمد حسن لطفی- رضا کاویانی، نشر شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، ص 408)؛ آريستوفانس درك خود را از عشق در قالب داستاني نمادين بيان مي‌كند: «آدميان در آغاز موجوداتي كروي و كامل بودند. اما زئوس خداي خدايان هر يك را به دو نيمه كرد، و هر نيمه را به سويي پرتاب كرد. از آن پس انسان‌ها هر يك شوريده‌وار به دنبال نيمة گمشده خود مي‌گردند». در اين تصوير عشق عبارتست از شوق به بازپيوستن، شوق يكي شدن با محبوب كه همانا نيمه گمشده ماست. عشق آريستوفانسی دو ويژگي مهم دارد:

نخست آنكه در اين تصوير شخص محبوب موضوعيت دارد. نيمه گمشده من فردي خاص است، هيچ كس ديگري نمي‌تواند نيمه ناقص وجود مرا كامل كند؛ فقط همان فرد خاص است كه مي‌تواند با من «جفت» شود.

دوم آنكه در اين تلقي از عشق، مناسبات جنسي را مي‌توان بخشي از فرايند به هم پيوستن و با هم يكي شدن، دانست.

اتحاد جسماني كه در مناسبات جنسي رخ مي‌دهد در واقع وجه و نمادي از آن اتحاد عميق وجودي ميان عاشق و معشوق است. بنابراين، در عشق آريستوفانسي، جسمانيت و سكس مورد تحقير قرار نمي‌گيرد.

پاره‌اي از حكيمان و عارفان مسلمان نيز اسطوره آريستوفانسي را از قول «فلاسفه يونان» يا «الحاديان» نقل كرده‌اند، و اصل فحواي آن را مستند به حديثي نبوي كرده‌اند كه به موجب آن محبت و عشق از «مناسبت قديمه» و از «تعارف ارواح» ناشي مي‌شود. تصوير آريستوفانسي را بايد مادر «عشق رمانتيك» در جهان مدرن دانست. اما تلقي آريستوفاني از عشق بي رقيب نبود.

در همان رساله ميهماني سقراط تصوير ديگري از عشق به دست مي‌دهد كه از جهات مهمي با تصوير آريستوفانسي متفاوت است. از نظر سقراط، موضوع اصلي و واقعي عشق «زيبايي» است. [البته سقراط امر «زيبا» و «نيك» را نهايتا يكي مي‌داند. بنابراين، شايد دقيق‌تر آن باشد كه بگوييم از منظر او موضوع عشق «حسن» است.] سقراط براي عشق مراتبي قائل مي‌شود [اين سلسله‌بندي را گاهي «نردبام عشق» نيز مي‌نامند.] از نظر او نازل‌ترين مرتبه عشق، عشق به يك فرد خاص به واسطه زيبايي‌هاي ظاهري اوست (عشق به جمال). اما چون زيبايي‌هاي ظاهري ناپايدار است، اين نوع عشق‌ها نيز دير نمي‌پايد. مرتبه دوم عشق به زيبايي‌هاي باطني، يعني فضائل و مكارم اخلاقي و عقلي است (عشق به كمال). اين فضائل البته از زيبايي‌هاي ظاهري پايدار‌تر است، اما آنها هم دير يا زود رنگ زوال مي‌پذيرد. عالي‌ترين مرتبه عشق يا عشق حقيقي، عشق به زيبايي يا خير «مطلق» است، به تعبير ديگر عشق به «ايده كلي زيبايي و خير» است. بنابراين، در تصوير سقراطي از عشق، فرد خاصي كه محبوب تو واقع مي‌شود، اهميت ذاتي ندارد. او چيزي بيش از يك واسطه يا ابزار نيست، او تا آنجا ارزش دارد كه پرتوي از آن حقيقت مطلق را بر تو مي‌تاباند. فرد معشوق صرفا محمل آن حقيقت مطلق و زوال‌ناپذير است. معشوق اصلي در واقع آن حقيقت مطلق است، نه اين فرد خاص. بنابراين، گويي مي‌توان اين فرد خاص را با هر فرد ديگري كه آن حقيقت را باز مي‌تاباند، تاخت زد.

در مدل سقراطي، جسمانيت و مناسبات جنسي نيز به ديده تحقير نگريسته مي‌شود. كدورت جسم، و وسوسه‌هاي شهواني حجاب خرد و مانع صعودي روح به عالم مثال مي‌شود. (اين تلقي از عشق را گاهي «عشق افلاطوني» هم مي‌نامند. ولي به واقع مسلم نيست كه در رساله ميهماني سخنان سقراط بيانگر رأي خود افلاطون باشد. پاره‌اي از افلاطون‌شناسان معتقدند كه افلاطون با آلكبيادس همدل‌تر است). تلقي سقراطي را مي‌توان مادر «عشق الهي» يا «عشق حقيقي» در الهيات مسيحي و اسلامي دانست. بسياري از عارفان و الهي‌دانان مسيحي و مسلمان عشق آريستوفانسي را «عشق مجازي» و در خور تحقير مي‌دانستند. البته شايد بتوان «عشق مجازي» را از «عشق جنسي» و «عشق رمانتيك» تفكيك كرد. در اين صورت غالب عارفان و الهي‌دانان مسيحي و اسلامي «عشق جنسي» (يا به تعبيري مولانايي «عشق‌هاي رنگي» را يكسره مردود مي‌دانستند. اما دست‌كم در سنت عرفان عشق‌آميز، عشق رمانتيك تحت شرايط معيني مجاز و حتي گاه سودمند تلقي مي‌شد. اين نوع عشق‌هاي مجازي مجاز مي‌توانست «قنطره» يا «پلي» به سوي عشق حقيقي باشد. اما به هر حال، عشق مجازي از نوع رمانتيك هم در بهترين حالت پلي براي گذشتن بود، نه سايه ساري براي سنكي گزيدن. از همين رو در سراسر سنت الهيات مسيحي و اسلامي عشق مجازي از آن حيث كه ناظر به موجودي فاني شونده و زوال‌پذير بودن و استغراق در آن آدمي را از نيل به عشق حقيقي بازمي‌داشت، مورد نقد و طعن بود. عشق رمانتيك را مي‌توان تجربه اي در ميانه عشق يكسره جنسي و اروتيك از يك سو، و عشق آرماني و آسماني از سوي ديگر دانست. به لحاظ تاريخي سرچشمه عشق رمانتيك به معناي مدرن آن را بايد در عصر شواليه‌ها (قرن دوازدهم ميلادي) دانست. اين تلقي بعدها خصوصا در متن جنبش رمانتيسيسم به شكوفايي خود رسيد. اما عشق رمانتيك در جهان مدرن نيز از تيررس نقد و طعن به دور نماند. البته اين بار عارفان و الهي‌دانان نبودند كه در آن طعن مي‌زدند، بلكه فيلسوفان و روان‌شناسان بودند كه آن را عارضه‌اي بيمارگونه و ويرانگر مي‌پنداشتند. كساني مثل شوپنهاور و فرويد عشق را چيزي جز صورت سركوب شده تمايلات جنسي نمي‌دانستند، يعني از منظر ايشان تمايز مهمي ميان عشق جنسي و عشق رمانتیک وجود نداشت. كساني مانند كانت نيز عشق را صورتي از عاطفه و لذا از منظر عقل «عنصر نامطلوب» مي‌شمردند. ولي احتمالا كوبنده‌ترين نقدها را مي‌توان در ميان فمينيست‌ها يافت. فمينيست‌ها تقريبا متفق‌القولند كه عشق، دست كم در شكل كنوني آن، بيمارگونه و ويرانگر است، و خصوصا مايه تحقير و عقب‌ماندگي زنان مي‌شود.