گفتارهایی اندر باب عشق [3]
22 بازدید
تاریخ ارائه : 2/26/2014 8:32:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

آن نخستین دیدار را هیچ‌گاه از یاد نمی‌برم. در صبح یکی از آن روزهای سرد و زمستانی بود که به زندگی من پا گذاشت و دیگر هرگز از آن جدا نشد. گرچه از آخرین دیدار ما سال‌ها می‌گذرد و در این مدت با مشقت بسیار کوشیده‌ام او را فراموش کنم و اکنون نیز می‌دانم که هرگز او را نخواهم دید- حتی نمی‌دانم مرده یا زنده است- اما اقرار می‌کنم که در همة این سالها او در بخشی از ذهن و احساس من حضور داشته است و مطمئنم که تا زنده‌ام در من زندگی خواهد کرد. در شروع نخستین روزهای سال بود که چشمم به او افتاد. بعد از گذشت ده سال می‌توانم چشمم را ببندم و به خوبی آن روز را مجسم کنم. بیرون برف می‌بارید. او لحظه‌ای جلوی در ایستاد وقتی مطمئن شد که اشتباه نیامده، لبخندی زد و جلو آمد و نشست. چشم‌هایی با پلک‌های پف کرده و لبخندی ناشکفته داشت که ترکیب پرجاذبه‌ای به او می‌داد. او کودکی را در ذهنم می‌آورد که طاقت رنج کشیدن را ندارد. با یک جور بی‌خیالی یک دستش را زیر چانه گذاشته بود و نگاه می‌کرد. دیگر مشخص بود که عاشق شده‌ام. اما درک درستی از این پدیده نداشتم. آن را شبیه هیچ رویدادی در زندگی خود نمی‌دیدم. البته سخنانی اهانت بار دربارة عشق شنیده بودم که همة این پدیده را به کم و بیش شدن چند هورمون و یا واسطة شیمیایی، در دورة جوانی نسبت می‌دادند و می‌گفتند، آنرا زیاد جدی نگیریم.

الآن که سالها از آن روز می‌گذرد خیلی دلم می‌خواهد او را به قدم زدن در خیابان در یک بعد از ظهر بهاری دعوت کنم که مهربانترین و لطیف‌ترین غزلها و شعرها را برایش بخوانم و بپرسم چه حسی نسبت به من دارد؟ اصلا می‌داند کسی به اسم من دوستش دارد؟ اصلا می‌داند با خاموشی‌اش مرا صدا کرده است؟

آن زمان تنها چیزی که جرأتش را داشتم، نگاه کردن به او بود و در این کارم هیچ پرهیز نداشتم. حیرت‌زده و کنجکاوانه تمام رفتارهای او را دنبال می‌کردم. مطمئن بودم که حضورش کم و بیش دیگران را تحت  تأثیر قرار داده است. از جمله کسانی بود که وقتی وارد جمع می‌شوند، جمع را برای لحظاتی سکوت فرامی‌گیرد.

به نظرم رابطة میان خدا و انسان، اساسا قبل از هر چیز در درون آدمی در رابطة متقابل میان انسان و انسان شکل می‌گیرد. و بعد از آن است که خدا به صورت معشوق جلوه‌گری می‌کند. در ضمن ناگفته نماند که آن زمان نگاهم به شریعت همچون هوا بود نه همچون قبا. لذا نمی‌توانستم با او صحبت کنم، حجب و حیاء مانع بود یا چیز دیگر نمی‌دانم. او را به شدت دوست داشتم و از اینکه او هم مرا دوست بدارد، اما این عشق فرجامی تلخ داشته باشد و در نهایت او را در اوج دوست داشتن از دست بدهم، سخت بیمناک بودم. البته دل دلایل خاص خود را داشت. و راه خود را می‌رفت...

مرده بدم، زنده شدم/ گریه بدم، خنده شدم

دولت و عشق آمد و من/ دولت پاینده شدم.